چند وقت ميشه
كه كارمون شده يه بازي ...
اينكه اخوان
برام يه فيلم تعريف مي كنه
يكي رو كه خيلي دوست داشته
و اون فيلم رو يه جورايي به من ربط مي ده
مثلا دفعه قبل شدم ”مي مي“ Bitter Moon
چون نگاه بودن و نگاه موندن من ”مي مي“ رو ياد اخوان مي انداخت ... چون فکر می کرد که نگاه هام خیلی بیشتر از ”مي مي“ نفوذ می کنه ...
ايندفعه نوبت ” مرگ و دوشيزه “ رسيد .
و تاكيد اخوان روي اين سمفوني كه موسيقي متن فيلم بود ...
ولي اين بار نمي دونم چرا
از 4 شنبه به اين ور دارم مرگ و دوشيزه گوش مي دم ...
هنوز نفميدم چرا
اين بار
مرگ و دوشيزه ...
همیشه به این حوالی ساعت که می رسم
دل کندن از حس خفیف بردگی
برام سخت میشه . . .
برام سخت میشه که این همه رو
باید با خودم قسمت کنم
اخوان . . .
كمتر از يك ماه مي شه كه از ۲۲ سالگيم گذشتم.
خيلي بيشتر از ۲۲ ساله ها به نظر مي آم .
بدتر از اون اينكه وقتي بشيني و باهام حرف بزني فكر مي كني كه شايد به لطف جراحي هاي پلاستيك و اين حرف ها بيست و چند ساله ( و نه ۲ ساله ) به نظر مي آم . يكي از دوستام كه مي گه :” توي فلان قضيه كمكم كن ، قول مي دم به همه بگم كه تو هنوز ۴۰ سالِت نشده !!! “
توي شوخي رو دست ندارم ولي خلاصه اينكه وقتي هوا جدي باشه مثل هم سنام نيستم . نه اينكه نبودم ... نه بودم ... تا ۴ سال پيش منم عين همه ي اين جوريا بودم ... ولي خوب ، آدم عوض ميشه ديگه . بخصوص اگه شيدا و مريد بشه ... بخصوص اگه مرادش ... يه اخوان باشه ... يه اخوان واقعي ... كه توي 4 سال ، 10 سال كه سهله ... 40 سال بزرگت مي كنه ...
تا حالا خيلي نوشتم ... خيلي ... ولي هيچ وقت اين طوري نه ...
بذار ببينم اين بار ... اين يكي چطوري از آب در مي ياد ... !

